تنهایی حوا
وکسی تا زمانی که به من نیاز نداشته باشد حتی نگاهی به من نمی اندازد.
آنقدر تنهاهستم که دلم می خواهد جیغ کرکننده ی سکوت زندگی را بشکنم
وبلند فریاد بزنم:خفه شو...
از صدای گوش خراشت متنفرم.
کاش هیچوقت آدم را وسوسه نمی کردم تا از آن سیب های سرخ بخوریم
حداقل تنها نمی موندم و میتوانستم به شونه هایش تکیه کنم
اما افسوس که احمق تر از این حرفا بودم.
تنهایی حق من است...سهم من از زندگی تنها همین تنهایی است و بس.
گویی خدا می خواهد باردیگر مرا امتحان کند اما این بار با چیزی هوس انگیز تر
ازسیب های سرخ با تنهایی...
اما صدایی از دور می شنوم گویی شیطان است.
تنها کسی که تنهایی ام را پر میکند.شیطان..
خدایا به همین شیطانت هم قانع هستم...
ولی کاش شیطان دوباره نخواهد که از من برای فریب آدم استفاده کند...
ای کاش...

